تبليغاتX
شکلات تلخ

شکلات تلخ
خیلی وقته که دل و دماغ نوشتن ندارم تصمیم گرفتم دماغمو عمل کنم

با دلمم یه جورایی کنار میام شاید بشه دوباره نوشت !!!!



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 2 شهریور1390 توسط شکلات تلخ
میخوام دوباره برگردم

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 25 مرداد1390 توسط شکلات تلخ
 

کاش بودی چون تنها مسکن تمام غما و دردام فقط تویی

امشب بند بند وجودم میخواد فقط یکبار یک ثانیه یک لحظه

دستات رو لمس کنه و یکبار فقط یکبار دیگه اون چشمای خوشرنگت

که یک دنیا تجربه و سختی و ایمان و آرامش توش بود رو ببینه و

این بغض لعنتی رو که داره گلوم رو فشار میده رو آروم کنه

 

عجیب شبی دارم من امشب!!!!!!!!!!!

 

 



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 16 شهریور1389 توسط شکلات تلخ
 

با یه اتفاق وارد زندگیم شدی کم کم شدی کسی که لحظه هامو باهاش بگذرونم

وقتی به خودم اومدم دیدم که معتادت شدم دیدم شدی کسی که جای شاهین رو

واسم پر کردی واییییییی شاهینی که شده بود یه موجود پاک نشدنی شاهینی که هیچ

جایگذینی براش نبود آخ که چقدر عذاب کشیدم با وجودت شاهین!!!!!!!!

بدون اینکه کامل بشناسمت شدی وجودم شدی کسی که نگرانت باشم به فکرت باشم.

حرفات آرومم میکنه انرژی میگیرم نشاطی رو که زندگی با شاهین ازم گرفته بود بهم برگردوندی

هرچی شاهین منعم میکرد تو تشویقم میکنی حرفات زیرو روم میکنه

با تجربه ای که از شاهین دارم میترسم از اینکه بهت نزدیک بشم میترسم از تکرار اون روزا

اما وقتی تمام ذرات وجودم دلتنگت میشن تک تک سلولای بدنم تو رو صدا میزنن تسلیم میشم

نمیشه نمیشه از دلتنگ بودن تو فرار کرد

تو خیلی خوبی ایتقدر که ............

از خدا ممنونم که تور رو به این دنیا آورد که روزی بیای و منو برگردونی به اونی که باید باشم.

از مادرت ممنونم به خاطر تربیت کردن یه مرد با یه قلب خیلی خیلی مهربون

از پدرت ممنونم به خاطر اینکه مردی رو بزرگ کرد که یه روز کوه آرامش و انرژی بشه برای خیلی ها

از خودت ممنونم به خاطر تک تک ثانیه هایی که از وقت با ارزشت  واسم گذاشتی

و آرزو میکنم که روزی برسه که زنت پر بشه از احساس و عشق از با تو بودن

و حس کامل خوشبختی توی همه روح و زندگیش جاری بشه.

 

روزت مبارک توپول خیلی مهربونم



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1 شهریور1389 توسط شکلات تلخ
میگ میگ بوووووووووووووووووووووفففففففففففففففف

بزن کنار که شوکول برگشت

سلام سلام سلوم سلیم شلوم شلام

من برگشتم دیدین گفتم نگران نباشین بر میگردم

میدونم نبودن من خیلی براتون سخته ولی خوب چاره چیه عزیزان من باید

 تحمل کرد. خدا رو شکر امتحانا تموم شد خیلی واسم شیرین بود دوباره

تجربه کردن شبای امتحان و سختی درسا و از همه مهمتر مخ استادا رو زدن و ....

خدا نصیب همه ی دوستداران علم دانش بکنه مادر.

صدات به استادت برسه بلند بگو آآآآآآآآآآآآآآممممممممممممییییییییییییییییییییین

تابستون داره تموم میشه و من هنوز برنامه ای ندارم واسه ایام تعطیل

شاید کلا به خودم استراحت بدم شایدم استراحت ندم و اینقدر از خودم کار

 بکشم که .......... زبونم لال

دیگه اینکه خوبم تقریبا یه زندگی آروم دارم توپولی هم آخر این ماه امتحان داره

یه کوچولو واسش نگرانم

خیلی کم میبینمش اما همین که حسش میکنم خوشحالم

دیروز واسم کلی کتاب شعر خشمل گرفته بود

دوسش دارم ( البته فکر کنم!!!!)

 



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 24 تیر1389 توسط شکلات تلخ
چون فصل امتحاناته و من به خاطر کارم نیمه وقت میتونم درس بخونم مدتیه که

اینجا نیومدم و قصد داشتم تاآخر امتحانام نیام اما خداییش این موضوع تو دلم جا

نگرفت و نتونستم اینجا ننویسمش:

خدایی شما تا حالا دوستی فصلی دیدین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیروز برگشته میگه من چون الان شرایطم اینه و کل تابستون رو اینطوریم دیگه

نمیتونم باهات باشم (البته بعد از کلی زبون بازی که خودم آخر شب فهمیدم تازه

منظورش این بود "خنگم دیگه مادر چیکار کنم" )

بعد با وقاحت هر چه تمام تر میگه تو با کسای دیگه باش اما هر وقت منم خواستم

باش!!!!!!!!!!!  آخه آدم دیگه چقدر پر رو و وقیح

به نظر من واسه ایشون تنها کیس مناسب وروجک آقای ادر می باشند کسی

آدرسشو نداره من به این فرد پر توقع بدم؟؟؟؟؟ البته با این روحیه ای که من از این

شخص دیدم دو روز دیگه به وروجکم با کلی حرف مزخرف که آره تو خوبی تو به من

انرژی میدی اما من از این ناراحتم که هیچ کاری واسه تو نمیتونم انجام بدم و خلاصه

کلی عذاب وجدانم در اون ایجاد میکنه و بعد .....

 

آخر نوشت ۱: کاش از من بزرگتر نبودی اونوقت میدونستم چطوری جوابت رو بدم

آخر نوشت ۲: حالم از همه چیز به هم میخوره

آخر نوشت ۳: دارم میسوزم از اینکه اونجوری که لیاقتشه باهاش حرف نزدم.

آخر نوشت ۴: همه چیز رو میخوام تعطیل کنم (خودم میدونم چه چیزایی)



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 2 تیر1389 توسط شکلات تلخ
وقتی خودمو جاش میزارم و تصور میکنم که اگه کسی با من اینکارو میکرد

چه حالی میشدم هم از خجالت میخوام آب شم هم میخوام خودمو بزنم.

آخه دختر کاکتوس تو حلقت سبز شه نمیشد اول بپرسی بعد

کولی بازی در بیاری؟

من نمیدونم واقعا انگیزه ی خداوند از خلقت من چی بود؟؟؟!!!!؟؟؟؟؟

به نظرتون چه جوری میتونم جبران کنم؟؟؟؟؟؟

آخر نوشت: توپولی خیلی دل بزرگی داره خوش به حالش

 



نوشته شده در تاريخ یکشنبه 2 خرداد1389 توسط شکلات تلخ
تا حالا شده بعد از یه کسالت چند روزه شب با همون کسالت بخوابی

 ولی صبح که بیدار شدی حس کنی که دچار سرخوشی شدی؟

الان دقیقا من این حس رو دارم از صبح تا حالا سر کارم دارم یواشکی

 قرررررررررر میدم واسه خودم.

مدیونین اگه فکر کنین اون کسالته روی مغزم تاثیر گذاشته

آخر نوشت۱: توپولی چند روزه تهرانه داره خوش میگذرونه (نوش ججججونش) بعدشم میره مشهد یه آزمون داره واسش دعا کنین.

آخر نوشت۲: شاهین چند باره که داره بهم زنگ میزنه ولی هیچ حسی نسبت بهش ندارم  خیلی خوشحالم که دیگه دلم براش تنگ نمیشه

آخر نوشت۳: کامنت آرش خیلی خیلی خوشحالم کرد



نوشته شده در تاريخ یکشنبه 26 اردیبهشت1389 توسط شکلات تلخ
 تا حالا شده تصمیم بگیری که هیچ وقت به هیچ کسی اعتماد نکنی و بهش دل

 نبندی؟

تا حالا شده از همه کس و همه چیز نا امید بشی در واقع از همه کسی بدت بیاد

و تصمیم بگیری دیگه به هیچ کسی بها ندی؟

تا حالا شده از همه چیز بریده باشی و دیگه انرژی واسه ادامه دادن نداشته باشی؟

اما یه دفعه یه جوری یه جایی یه شرایطی پیش میاد که خودتم نمیفهمی چه جوری

 به این مرحله رسیدی یکی پیدا میشه که واست یه کوه انرژیه؟ یه منبع آرامشه؟

یه موجود دوست داشتنیه؟

بعد از اون همه سختی که به خاطر بودن و نبودن شوشو کشیدم خدا یه موجود

دوست داشتنی به اسم توپولی رو بهم داد که وجودش خیلی خیلی شیرین

و آرامشبخشه

خیلی وقته که میخوام در موردش صحبت کنم اما گذاشتم که یه مقدار شرایط ثبات

بیشتری پیدا کنه بعد بیام از این هدیه ی عزیز خدایی بگم واستون.

خدا رو شکر حالم خیلی خیلی خیلی بهتره زندگی سختیای خودش رو داره بعضی

 وقتا ممکنه خیلی راحت و بدون مانع به سمت بال در حرکت باشی اما بعضی وقتا

ممکنه اسیر سیاه چاله هایی بشی که احساس میکنی که این آخر راهه

اما همه ی اینا با آرامش و توکل حل میشه فقط باید بتونی صبر اینو داشته باشی که

 دوران های بحرانی که برات پیش میاد رو پشت سر بزاری

وقتی که توی یه همچین شرایطی هستی وجود یه دوست که بتونه آرومت کنه

خیلی تاثیر داره شاید نتونه توی خیلی مسائل حتی راهنماییت کنه اما همینکه به

حضورش دلگرم هستی خیلی خیلی تاثیر داره.

آخر نوشت ۱: اون بالا من چی نوشتم؟

آخر نوشت۲: آرش دیگه دوسم نداره  دلم واسش تنگ شده!!

آخر نوشت ۳: من چرا اینقدر حرف میزنم؟

 

 

 

 

 



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 9 اردیبهشت1389 توسط شکلات تلخ
 

 

 تولدم مبارک   

و دیگر هیچ!!!!



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 25 فروردین1389 توسط شکلات تلخ
خوب اول سلام

دوم اینکه از اونجایی که من الان جز مهندسین مفید جامعه به حساب میام

کلی برنامه ریزی کردم واسه حمالی مضاعف و بیگاری بسیارتر

دیشب بعد از مدتها ۳ ساعت درس خوندم         چرا اینجوری نگاه میکنی؟

بهم نمیاد؟

- دیشب دقیقا ۱۲ لغت زبان بیگانه به همراه مترادف و متضاد و معنیاش رو

کاملا حفظ کردم

دیشب شدید توی حس کسب علم دانش بودم تا حدی که زیر پتو هم چندتا

از فلش کارتهام رو برده بودم با چشمای نیمه باز اونارو نگاه میکردم    

اون ته کی بود خندید؟

شدید دلم میخواد برم خرید

احسان واسم یه کیف خریده که دلم میخواد برم واسش کیف و شلوار و

 مانتو و شال و عینک آفتابی و رژ لب و تاپ ستش رو بخرم ولی هرچی

فکر میکنم با پولی که دارم شاید فقط بتونم عینک آفتابیش رو بخرم     

خدایا میشه بابا نوئل روز تولدم اینارو واسم بیاره؟؟؟

تا حالا شده شده وقتی که بی پولی هر چی که میبینی دلت میخواد

داشته باشی اما همینکه پولدار شدی هیچی لازم نداری؟؟؟؟ البته من

چه چیزیم به آدمیزاد رفته که این دومیش باشه؟

آهان دلم یه لپ تاپ خوشملم میخواد که فعلا منتظر بابانوئلم اگه نیاورد

 منتظر باباجونم میشم    اصلا چه معنی داره آدم تا باباش هست به این

 بابا خارجیا دل خوش کنه؟؟؟؟بابای منو داشته باشین!!!

هر سال توی این فصل اصلا توی خونه نمیتونستم بیرون بمونم اما الان از

خونه نمیتونم بیرون برم به نظرتون این تغییرات مثبته یا منفی؟؟؟؟؟

مدتیه که با شوشو رابطه ندارم خیلی حرف دارم که در موردش بگم اما

ترجیح میدم که اصلا بهش فکر نکنم

توپولی بعد از یه دعوای حسابی جدیدا خیلی بیشتر  ابراز علاقه میکنه

 خیلی دلم میخواد بهش بگم که محبتاش خیلی مصنوعیه ولی اونم

 فعلا حسش نیست.

فکر کنم دارم بیکار میشم واسه همینم هزیون زیاد میگم البته میدونم که

 همه به هذیون گوییای من عادت دارن

فعلا این هذیون نوشته هارو داشته باشین تا بعد.

 



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 16 فروردین1389 توسط شکلات تلخ
بالاخره بعد از مدددددددددتها خودمو مجبور کردم که دوباره بنویسم

دلم تنگ شده بود واسه اینجا اما از بس تو لاک خودم بودم که حس نوشتن

 نداشتم اما از این به بعد میخوام بیام و بنویسم

اصلا میدونین چیه؟؟؟؟ دنیا رو عشق است گور بابای هر چی عشقه کشکیه

تو این مدت خیلی تغییرات توی زندگیم پیش

اومده خیلیا اومدن و رفتن و نذاشتم

 که ماندگار بشن

شوشو هم کماکان پا برجاست اما خیلی خیلی خیلی کمرنگ تر و غصه هامم

خیلی خیلی خیلی کمتر شدن

جونم واستون بگه که دوباره دانشگاه قبول شدم و الان جز قشر فرهنگی

 جامعه به حساب میام           خوب مگه چیه به من نمیاد؟؟؟؟؟؟؟؟

بعدشم از کارم خییییییللللللللللللللیییییییییییییییی راضیم البته بیشتر از

 همکارام راضیم تا کارم چون همون کار قبلی رو دارم انجام میدم اما توی

یه محیط شادتر و خیلی بهتر

بعدترشم احساس میکنم یه ذره بزرگ شدم

بعدتر ترشم با یه آقای دکی جدیدا مچ شدم که فکر میکنم دوسش دارم

البته فقط فکر میکنم ولی در کل احساس میکنم که آدم خوبیه البته 

اونم فقط احساس میکنم

فعلا که با هم دوستیدیم و داریم زندگی میکنیم واسه خودمون الهی بترکه 

اونی که چشم نداره زندگی ما رو ببینه خواهر

بعد ترترترشم دو تا جوجه ی مامان دارم مااااااااااااااااااااااااااااااااااههههههههه

 یکیشون خروسه یکیشونم مرغ البته بعد از معاینات فنی مامان جون اینو فهمیدم

خوب علی الحساب اینا بمونن تا چند روز دیگه بیام و کلی فک بزنم واستون

 جیگملای من.

آخر نوشت: شما هم حال و هوای عید رو دارین؟؟؟؟؟؟



نوشته شده در تاريخ یکشنبه 23 اسفند1388 توسط شکلات تلخ
 

 

 

       به زودی بر میگردم با کلی  

                    تغییر



نوشته شده در تاريخ یکشنبه 2 اسفند1388 توسط شکلات تلخ
شاهین هم رفت!!!

تو این ۲۰ روز گذشته عجیب دوام آوردم هر روز یه استرس و فشار جدید

یه دعوای جدید

یه آشتی جدید

ولی بالاخره تموم شد !!!

همه چیز تموم شد!!!

حتی اون خونه ی لعنتی با همه خوبی و بدیاش!!!

شاهین رفت و من موندم با تمام مشکلاتی که در کمینم هستن!!!

هیچ انگیزه ای برای تلاش برای خودم ندارم!!!

نصف شدم دیگه چیزی واسه آب شدن ندارم احساس میکنم که استخونامم دارن آب میشن !!!

خیلی تنهام

تنها تر از اون چیزی که فکرشو میکردم

حرفای آرش آتیشم میزنه

همیشه گفتن حرف حق تلخه

ولی توی این شرایطی که هستم واسه من زهر آگینه!!!

خدایا ازت یه قوت قلب میخوام همین!!!



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 28 مهر1388 توسط شکلات تلخ
اول از همه یه معذرت خواهی خییییییییییلی بزرگ به همه بدهکارم

که چند روزیه  به بلاگاشون سر نزدم

۲ـ الان که داشتم پست قبلم رو میخوندم به این فکر کردم که عمر

 ما چقدر زود تموم میشه و چقدر همه چیز زود تغییر میکنه

۳ـ دقیقا به فاصله ی ۱۰ روز تقریبا زندگی من زیر و رو شد.

 تموم نقشه هایی که واسه خودم و شوشی کشیده بودم

در عرض ۱۰ روز نابود شد.

۴ـ چند روزه که کارم فقط گریه شده.توی این چند روز پیر شدم.

 پای چشام گود افتاده.

۵- شوشی رو دارن ازم میگیرن.اگه بره دیگه هیچ انگیزه ای

 واسه درس خوندن  کار کردن ندارم.

۶ـ شنبه از اینجا میرم این آخرین پستمه که توی این شرکت

دارم میزنم.خیلی وقت بود که میخواستم برم اما شهامت

دل کندن از اینجا رو نداشتم ولی حرفای آرش شجاعم کرد

(آب هم اگر در یکجا بماند میگندد)

۷ـ شوشو امروز توی خاک خودشه امیدوارم که اذیتش نکنن.

۸ـ این چند روز بارها آرزو کردم که به جای فاطی باشم

همون کسی که همیشه دلم واسش میسوخت.

الان میفهمم که چرا حاضره هر ذلتی رو به جون بکشه!!!

۹ـ این شبا شدید با آهنگ ای ساربان محسن نامجو و آهنگای

همایون اشک میریزم( بدون تو کجا برم کنار کی بشینم ...)

۱۰ـ ملتمسانه ازتون میخوام که واسم دعا کنید.

۱۱ـ بدون شوشی هوای اینجا واسم خفه کننده اس نمیتونم

 خوب نفس بکشم.

۱۲ـ دلم واسه اینکه سرم رو روی قلبش بزارم و صدای قلبش

رو گوش کنم تنگ شده.



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 25 شهریور1388 توسط شکلات تلخ
درباره شوکول

بعدا بهتون میگم کیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!
عكس هم به خاطر شوشي حذف شد!
shocolat_talkh@yahoo.com
bahar 20